من فلفسه ای دارم یا خالی و یا لبریز
گفته بود می خواهد س*وپ*ر استار باشد... من تمام ابعاد ذهنم را گشتم تا آرزویش را بفهمم... بعد حتی یک روزهایی از آرزوهای خودم خنده ام گرفت... بعدترها که او به آرزویش رسید نفهمیدم که چرا س*وپ*راستار دیگر خودِ او نبود...! من تمام فکرهای تایید نشده ی ذهنم را در بایگانی گذاشته ام. منتظرم روزی بعد از تایید منتشرشان کنم. من می شوم نقطه مشترک تمام حرفهایم بعد باور می کنم که با مجموع تمام تناقضات هم می شود زنده ماند. بعد دیگر اهمیت نمی دهم که چقدر تناقض در رفتار او بود بعد برای تو می گویم که او مجموعه ای از همان تناقض ها است و اینکه من او را همیشه درگیر تناقضاتش یافته ام تنها تفاوتش این است که آن روزها نمی دانستم تناقض یعنی چه... شده شبیه تمام نانوشته هایی که من در دلم نگه داشته ام با این تفاوت که دلِ من زود به زود پر می شود و شروع می کند به ترکیدن اما او انگار حالا حالاها خیال پر شدن ندارد... . . شبیه او که می شوم، - انگار کلی بزرگ شده ام - انگار دنیا یکطور دیگری می شود و من که هنوز باور نکرده ام، خیال می کنم دنیا را عوضی آمده ام. . . بعد که می نشینم فکر می کنم، می بینم که هنوز خیلی راه مانده بعد یکهو دلهره برم می دارد که نکند وقت کم بیاورم، نکند همه چیز یکدفعه تمام شود ..... Dear Dr از فراسوی مرزها حسابی هوای کارم رو داره و کلی ازم تعریف کرده.




| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |










