تبليغاتX
از شعرهای نگفته

من می شوم نقطه مشترک تمام حرفهایم

بعد باور می کنم که با مجموع تمام تناقضات هم می شود زنده ماند.

بعد دیگر اهمیت نمی دهم که چقدر تناقض در رفتار او بود

بعد برای تو می گویم که او مجموعه ای از همان تناقض ها است

و اینکه من او را همیشه درگیر تناقضاتش یافته ام

تنها تفاوتش این است که آن روزها نمی دانستم تناقض یعنی چه...

+ نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 10:33 قبل از ظهر |

شده شبیه تمام نانوشته هایی که من در دلم نگه داشته ام

با این تفاوت که

دلِ من زود به زود پر می شود و شروع می کند به ترکیدن

اما او انگار حالا حالاها خیال پر شدن ندارد...

.

.

شبیه او که می شوم،

-         انگار کلی بزرگ شده ام

-         انگار دنیا یکطور دیگری می شود

و من که هنوز باور نکرده ام، خیال می کنم دنیا را عوضی آمده ام.

.

.

بعد که می نشینم فکر می کنم، می بینم که هنوز خیلی راه مانده

بعد یکهو دلهره برم می دارد که نکند وقت کم بیاورم، نکند همه چیز یکدفعه تمام شود

.....

+ نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 12:4 بعد از ظهر |

Dear Dr از فراسوی مرزها حسابی هوای کارم رو داره و کلی ازم تعریف کرده.

+ نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 11:26 قبل از ظهر |

میگن دانشجویی که سر جلسات دفاعش استاد راهنماش نباشه مثه بچه یتیم می مونه!!!

.

.

.

.

.

پ.ن1: این جلسات دفاع شامل انواع دفاعیات از سمینار گرفته تا دفاع پروپزال و پایان نامه میشه.

بعد نوشت: راست میگن!!!

+ نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 7:30 قبل از ظهر |

لودرهای لعنتی همه جا را ول کرده اند و آمده اند دمِ درِ خانه ی کودکی هایِ من، X-O بازی کنند.

همه جا را خراب می کنند، می دانم. حتی باغچه کوچک کنار در را.

کاش گنج های من را بیرون نکشند.

+ نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 5:4 بعد از ظهر |

من راهم را در جاده ها ساده و صاف گم می کنم. اصلا خسته می­شوم از اینکه این همه یک مسیر صاف را بگیرم و بروم.

اما این پیچ­های زندگی هم عجیب است.

+ نوشته شده توسط عاطفه در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 8:25 بعد از ظهر |

من دلم می خواد کتاب کودک نقاشی کنم. اصلا یه حس جالبی تو این نقاشیای رنگی رنگی کتاب کودک هست که حتما باید تجربه اش کنی.

زغال سیاهه رو چند وقته گذاشتم کنار، همین طور پاستل گچی های سیاه و خاکستری رو. اصلا فکر نمی کردم که با پاستلای رنگی رنگی نقاشی کنم.

.

.

همین جوری گفتم که حسمو گفته باشم.

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 2:3 بعد از ظهر |

هی این روزهای می­آیند و می­روند و من هی خودم را بیشتر درگیر می­کنم.

آنقدر که دلیل درگیر شدنم را نمی فهمم، بعد آرزو می کنم که کاش زودتر این روزها تما­م شوند تا من سه پایه ام را بردارم و بنشینم به نقاشی. دوربین به گردنم بندازم و برم یه جای قشنگ، یا فلان نوشته ناتمام را شروع کنم یا هزار کار دیگر...

از خیال که بیرون می­آیم می­بینم که پروپزالم هنوز مانده و چهارشنبه آخرین مهلتش است. بعد یادم می­ آید که من کلی برای درگیرتر شدنم برنامه ریزی کرده ام....

 آنوقت می فهمم که تمام اینها زندگی من است. تمام وقت کم آوردن ها و به زور از خواب پا شدن ها، عین دو ساعت اسنوز کردن زنگ ساعتم هر صبح و ...

تمام اینها زندگی من است و من دوستش دارم.

+ نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 10:22 قبل از ظهر |

   در طراحی یک فرایند باید با دقت قدم به قدم یک کار را بررسی کنی، حواست باشد که چیزی از قلم نیفتد، حواست باشد که اگر با چند واحد مرتبط مصاحبه می کنی، عینا تمام آنچه را که می گویند مدل نکنی، حواست باید به تناقض ها و بخش های ارتباطی باشد، حواست باید به تمام نقاط تایید باشد، تمام ورودی ها و خروجی ها را باید مستند کنی، یکجایی نباشد که برسی به لوپ و هر چه فکر کنی ندانی مرغ اول بوده یا تخم مرغ!! و هزار تا نکته دیگه...

می تونم بگم یه جورایی یعنی مو رو از ماست بیرون کشیدن، کلا آدمی نیستم که بخوام مو رو از ماست بیرون بکشم، اهل اینکه بخوام به یه چیزی گیر بدم و ... اما تو کار دقیقا آدمی می شم که باید مو رو از ماست بکشه بیرون، تا حدود زیادی سختگیر!!

خیلی وقتا اینجا سر کار خودمو نمی شناسم. اسمش رو می ذارن ابعاد دوگانه کار و زندگی. و جالبه که جفتشو دوس دارم.

+ نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 11:2 قبل از ظهر |

  ما که با هم از این حرف­ها نداشتیم. حالا گیرم روزگار، این و آن است؛ تو چرا خودت را چسبانده ­ای به کنج زندگی مجازی. اصلا چرا نمی­خواهی بفهمی، بایدها و نبایدها همیشه بوده ­است. اصلا مگر اوج هیجان تو فرار از این باید و آن نباید نبود. من که دیگر تو را خوب می­شناسم، می دانم نمی خواهی اما چسبیده­ ای به نوعی از زندگی مجازی که حتی لذت نقاشی کشیدن و عکس گرفتن را از تو گرفته است. 

نه که بخوام بگم، خودت را گم کردیا، نه. بذار راحت صحبت کنیم. یه چیزی تو همین مایه ها داره اتفاق می افته، آخه دست بر قضا، چند وقت پیشا خواب دیدم که نمی­شناسمت، تو هم نمی شناختیم، مثل دو تا غریبه نشسته بودیم کنار هم و تو هی داشتی حرف می زدی که چه کارها می کنی و چه و چه...! من هم هر چی فکر می کردم اصلا حرفی برای گفتن نداشتم، تازه یه احساس خیلی بدی هم پیدا کرده بودم. فکر می کردم حتما باید یه نظری داشته باشم، یعنی تو اون جمع و تو اون بحث، به نظر می اومد اگه نظری ندم خیلی پرتم، موقعیت یک منتقد که یه ساله هیچی ننوشته!!

فکر کنم استرس داشتی، بابا تو که هیچ وقت هیچ جا اینجوری نبودی یا من اینجوری ندیده بودمت، خودمم رو هم میگم، منم که تقریبا هیچ وقت هیچی رو مستقیم نمی خوام بگم. اصلا ولش کن...

داشتم می گفتم که فکر می کنم خودتو چسبوندی به یه چیزی، جایی، دنیایی، چه می دونم هر چی که اسمشو بذاری، بعد انگار که یهو تو یه فاصله ای از زمان متوقف شدی، بعدشم پرت شدی تو این دنیا. حالا هم تو توهمی هم می خوای اون وقفه تاریخی رو جبران کنی- سگ دو زدن برای شمردن پله هایی که از آنها گذشته ای و فهمیدن موقعیت حالا، محترمانه اش این میشه.

ببین من یکم نگرانتم، فکر کنم باید یه فکری به حال خودت بکنی، آخه اگه بخوای اینجوری پیش بری برمی گردن می گن دختره خل شده یا اینکه افسرده است، آخه می دونی با خیلیا باید رو در رو بشینی به حرف زدن، نمیشه که فقط جوابای سوالاشون رو بدی، بهت اونوقت می گن روابط اجتماعیت ضعیفه.

حالا نمی خواد زیرلب بگی اینکه هیچی حالیش نیست و واسه دفاع از خودت دلیل بیاری، می دونم اینقدی حوصله نداری که بخوای زنگ بزنی و قانعم کنی، ولی خب همینه دیگه. خب حالا از اینا بگذریم، کی میای از این پیله مجازی بیرون؟؟

+ نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 4:18 بعد از ظهر |