هی این روزهای میآیند و میروند و من هی خودم را بیشتر درگیر میکنم.
آنقدر که دلیل درگیر شدنم را نمی فهمم، بعد آرزو می کنم که کاش زودتر این روزها تمام شوند تا من سه پایه ام را بردارم و بنشینم به نقاشی. دوربین به گردنم بندازم و برم یه جای قشنگ، یا فلان نوشته ناتمام را شروع کنم یا هزار کار دیگر...
از خیال که بیرون میآیم میبینم که پروپزالم هنوز مانده و چهارشنبه آخرین مهلتش است. بعد یادم می آید که من کلی برای درگیرتر شدنم برنامه ریزی کرده ام....
آنوقت می فهمم که تمام اینها زندگی من است. تمام وقت کم آوردن ها و به زور از خواب پا شدن ها، عین دو ساعت اسنوز کردن زنگ ساعتم هر صبح و ...
تمام اینها زندگی من است و من دوستش دارم.
+ نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت
10:22 قبل از ظهر |
در طراحی یک فرایند باید با دقت قدم به قدم یک کار را بررسی کنی،
حواست باشد که چیزی از قلم نیفتد، حواست باشد که اگر با چند واحد مرتبط مصاحبه می
کنی، عینا تمام آنچه را که می گویند مدل نکنی، حواست باید به تناقض ها و بخش های
ارتباطی باشد، حواست باید به تمام نقاط تایید باشد، تمام ورودی ها و خروجی ها را
باید مستند کنی، یکجایی نباشد که برسی به لوپ و هر چه فکر کنی ندانی مرغ اول بوده
یا تخم مرغ!! و هزار تا نکته دیگه...
می تونم بگم یه جورایی یعنی مو رو از ماست بیرون
کشیدن، کلا آدمی نیستم که بخوام مو رو از ماست بیرون بکشم، اهل اینکه بخوام به یه
چیزی گیر بدم و ...
اما تو کار دقیقا آدمی می شم که
باید مو رو از ماست بکشه بیرون، تا حدود زیادی سختگیر!!
خیلی وقتا اینجا سر کار
خودمو نمی شناسم. اسمش رو می ذارن ابعاد دوگانه کار و زندگی. و جالبه که جفتشو دوس
دارم.
+ نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت
11:2 قبل از ظهر |
ما که با هم
از این حرفها نداشتیم. حالا گیرم روزگار، این و آن است؛ تو چرا خودت را چسبانده ای
به کنج زندگی مجازی. اصلا چرا نمیخواهی بفهمی، بایدها و نبایدها همیشه بوده است.
اصلا مگر اوج هیجان تو فرار از این باید و آن نباید نبود. من که دیگر تو را خوب میشناسم،
می دانم نمی خواهی اما چسبیده ای به نوعی از زندگی مجازی که حتی لذت نقاشی کشیدن و
عکس گرفتن را از تو گرفته است.
نه که بخوام
بگم، خودت را گم کردیا، نه. بذار راحت صحبت کنیم. یه چیزی تو همین مایه ها داره
اتفاق می افته، آخه دست بر قضا، چند وقت پیشا خواب دیدم که نمیشناسمت، تو هم نمی
شناختیم، مثل دو تا غریبه نشسته بودیم کنار هم و تو هی داشتی حرف می زدی که چه
کارها می کنی و چه و چه...! من هم هر چی فکر می کردم اصلا حرفی برای گفتن نداشتم،
تازه یه احساس خیلی بدی هم پیدا کرده بودم. فکر می کردم حتما باید یه نظری داشته
باشم، یعنی تو اون جمع و تو اون بحث، به نظر می اومد اگه نظری ندم خیلی پرتم،
موقعیت یک منتقد که یه ساله هیچی ننوشته!!
فکر کنم استرس
داشتی، بابا تو که هیچ وقت هیچ جا اینجوری نبودی یا من اینجوری ندیده بودمت، خودمم
رو هم میگم، منم که تقریبا هیچ وقت هیچی رو مستقیم نمی خوام بگم. اصلا ولش کن...
داشتم می گفتم
که فکر می کنم خودتو چسبوندی به یه چیزی، جایی، دنیایی، چه می دونم هر چی که اسمشو
بذاری، بعد انگار که یهو تو یه فاصله ای از زمان متوقف شدی، بعدشم پرت شدی تو این
دنیا.
حالا هم تو
توهمی هم می خوای اون وقفه تاریخی رو جبران کنی- سگ دو زدن برای شمردن پله هایی که
از آنها گذشته ای و فهمیدن موقعیت حالا، محترمانه اش این میشه.
ببین من یکم
نگرانتم، فکر کنم باید یه فکری به حال خودت بکنی، آخه اگه بخوای اینجوری پیش بری
برمی گردن می گن دختره خل شده یا اینکه افسرده است، آخه می دونی با خیلیا باید رو
در رو بشینی به حرف زدن، نمیشه که فقط جوابای سوالاشون رو بدی، بهت اونوقت می گن
روابط اجتماعیت ضعیفه.
حالا نمی خواد
زیرلب بگی اینکه هیچی حالیش نیست و واسه دفاع از خودت دلیل بیاری، می دونم اینقدی
حوصله نداری که بخوای زنگ بزنی و قانعم کنی، ولی خب همینه دیگه. خب حالا از اینا
بگذریم، کی میای از این پیله مجازی بیرون؟؟
+ نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت
4:18 بعد از ظهر |