از این حسِ « همیشه یه کار نکرده ای هست که باید تمومش کنی» بدم میاد.
باعث میشه همیشه واسه انجام کارایی که دوس داری عذاب وجدان داشته باشی.
من فلفسه ای دارم یا خالی و یا لبریز
از این حسِ « همیشه یه کار نکرده ای هست که باید تمومش کنی» بدم میاد.
باعث میشه همیشه واسه انجام کارایی که دوس داری عذاب وجدان داشته باشی.
آخه لامصب، من چهارسال اونجا زندگی کردم.
شب امتحان و سالن مطالعه هاشو دیدم.
من چهار سال اون میله های سبز امیرآباد حصار خونهام بوده.
چطوری می تونم این فیلمو ببینم؟؟
به مسخره نوشتهای این روزهایم عادت کرده ام؛
شرکت محترم.....
جناب آقای مهندس.....
اینقدر از این نامه های مسخره اداری این یکماهه نوشته ام که حس کتاب کودکم گم شده.
خنده دار است، آخر سال که میشود همه میافتند به جانِ هم... بودجه شان دچار کسری شده، کارفرما پولشان را نداده، کارفرمایشان د*و*ل*ت*ی بوده و مدیر فلان بخششان عوض شده و دوباره باید تقریبا تمام کار را برایش اجرا کنی.
طرف تازه شده رئیس فلان بخش میخواهد به بقیه خودی نشان دهد و بگوید که در مدیریت من همه چیز قانونمند است و می آید همه چیز را می برد زیر سوال، پیش فرض همیشگی اش هم این است که مدیر قبلی اهل تساهل و تسامح؟! بوده
خلاصه بلبشویی می شود آخر سال! به قول دوستان «مملکته داریم؟»
من یه اخلاقی دارم که فکر می کنم از اوناست که میگن آخرشه، یعنی خدا نکنه که من یه کاری رو ول کنم یا اینکه یه مدت نرسم انجامش بدم، بعد که می خوام دوباره برم دنبالش انگار یه چیزی نمی ذاره، یه جور عذاب وجدان آمیخته به شرمندگی و هزار تا فکر دیگه که الان باید یه عالمه جواب بدم و دلیل بیارم که چرا نشد و نتونستم، انگار همه ازم توقع جواب داشته باشن و من مجبور باشم واسه تک تکشون توضیح بدم، بعد از اونجایی که این جور موقع ها کلا حوصله توضیح دادن ندارم بی خیالش می شم و بعد به همین سادگی دیگه نمی رم دنبالش.
حالا حکایت من شده و اینجا، دیگه داشتم خودم رو قانع می کردم که اینم شد مثه همه چیزای دیگه ای که یه مدت بهشون نرسیدم و بعدش تموم شدن.
بعد یه روز میام اینجا و کامنت های فروغ رو می بینم...
مرسی فروغ
گفته بود می خواهد س*وپ*ر استار باشد...
من تمام ابعاد ذهنم را گشتم تا آرزویش را بفهمم... بعد حتی یک روزهایی از آرزوهای خودم خنده ام گرفت...
بعدترها که او به آرزویش رسید نفهمیدم که چرا س*وپ*راستار دیگر خودِ او نبود...!